تبليغاتX
محفل رازها

خداحافظی و معرفی سایت

 درود فراوان به همه دوستان خوبی که تو این مدت همراه من بودن و با لطف فراوانشون تنهام نذاشتن. خداحافظی من به خاطر خسته شدن یا تکراری شدن فضا نیست.

 دوستای خوبم از امروز صبح رسما سایت من شروع به فعالیت کرد و موضوع این وبلاگ رو ادامه خواهد داد. حضور گرمتون کمکم خواهد کرد تا محکم تر از قبل ادامه بدم.

www.monalisa007.com

 به اميد ديدار همتون

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/25ساعت 6:7 PM توسط کورش

Fighter 2010

 فيلم "مشت باز" يكي از موفق ترين فيلم هاي سال 2010 كه جايزه بهترين بازيگر نقش دوم مرد و زن رو به خودش اختصاص داد، بر اساس داستاني واقعي روايت شده. مشت بازي گمنام به نام "ميكي اوكلند" از شهر "لاول" ايالت ماساچوست تلاش مي كنه با كمك مادر و برادرش كه سابقا مشت باز حرفه اي بوده اما الان معتاد به كركه، مسابقات بوكسي رو برنامه ريزي كنه و با پيروزي تو اونها بتونه اسم و رسمي به دست بياره. اما به دلايل مختلفي مسابقات كنسل مي شن. تو يكي از اين مسابقات تو آخرين لحظه فرد ديگه اي وارد زمين مسابقه مي شه كه 20 پوند وزنش بيشتر از ميكيه.

 داستان كلي فيلم حول اعتياد "ديكي" با بازي "كريستين بيل"، زندگي شخصي و عاشقانه "ميكي" با بازي "مارك والبرگ" و مادر اونها كه به نوعي نقش متصل كننده شخصيت هاي فيلم رو ايفا مي كنه با بازي "مليسا لئو" مي چرخه.

 شرايط حاكم به فيلم فوق العاده سنگينه و تلخ. سعي شده فيلم برداري و شرايط، مستند به نظر برسه و اين موضوع به سنگيني جو اضافه كرده. حتي جو سنگين تر مي شه وقتي بازي سرد و خشك "مارك والبرگ" هم بهش اضافه مي شه: بي حال و افسرده موقع راه رفتن، حرف زدن و حتي نگاه كردن. ويژگي اي كه نه تنها توي همه فيلم هاي والبرگ توي شخصيتش موج مي زنه بلكه اگه مراسم اسكار 2010 رو تماشا كنيد مي تونيد خونسرد و خشك بودن رو توي شخصيت خارج از دنياي مجازيش هم ببينيد. با توجه به اينكه اتفاقات فيلم متعلق به دهه 80 مي تونيد حس زماني متفاوت رو از خيابون ها، معماري و حتي سالن بوكس تشخيص بديد.

 مستند بودن فيلم تشديد مي شه وقتي كه بعضي اتفاقات تو طول فيلم تكرار مي شن؛ درست عين زندگي واقعي. مثل دير كردن "ديكي" موقع تمرينات ميكي يا حضور هميشگي ديكي تو خونه معتادين.

 فيلم برداري: عادت داريم توي بيشتر فيلم ها دوربين رو روي صورت كسي ببينيم كه داره حرف مي زنه، اما در اين فيلم درك خوبي وجود داشته مبني بر اينكه كمتر شدن حركت دوربين به مستند جلوه دادن فيلم كمك مي كنه. نتيجتا حداقل توي صحنه اي كه فرد مقابل قراره فقط 1 يا 2 جمله بگه دوربين از جاش تكون نمي خوره و روي صورت مخاطب زوم مي مونه.

گريم: توي فيلمي كه موضوعش بوكسه، قطعا بايد شاهد هنرنمايي بهترين گريمورها باشيم. توي اين فيلم علاوه بر زخم هاي مربوط به بوكس، بايد تاثيرات اعتياد هم روي بعضي از كاراكترها نشون داده مي شد و بايد اعتراف كرد كه گريم حرف اول رو تو شخصيت پردازي فيلم مي زنه.

كادر اجرايي:

مارك والبرگ: با توجه به اين موضوع كه فيلم برنده اسكار بهترين بازيگر نقش دوم مرد شد و از بين "مليسا لئو" و "امي آدامز" هر دو از اين فيلم كانديداي اسكار نقش دوم زن بودند كه لئو جايزه رو برد، اما خبري از والبرگ به عنوان كانديداي نقش اول مرد نبود، بايد بشه حدس زد كه ضعف اين فيلم توي نقش اصلي مرد بوده.

كريستين بيل: باهوش و فعال مثل هميشه. با توجه به وزن زيادي كه براي اين فيلم كم كرده بود و نقش سختش، قابل تقدير و احترامه. به چشم گرد كردنا و شكل دهنش دقت كنيد. اما اگه حق انتخاب داشتم، "جفري راش" رو شايسته تر از بيل براي اسكار نقش دوم مرد مي دونستم.

مليسا لئو: به نظر مي رسه نقشش با شخصيت اصليش، زمين تا آسمون متفاوته. بازي كردن در نقش زني كه عصبيه و بددهن، براي خانم لئو قطعا سخت بوده و جايزه بدون هيچ شكي حقش بود.

امي آدامز: فيلم هاي قديمي ايراني رو كه نگاه مي كنيم(حداقل براي ما نسل جديدي ها) با خودمون ميگيم اين خانم با اين شكل و قيافه اصلا زيبا نيست و چرا براي اين نقش انتخاب شده! در صورتي كه بايد تناسبات اون زمان رو در ذهن داشته باشيم. من فكر مي كنم انتخاب "امي آدامز" چيزي تو اين مايه ها بوده. البته كساني كه از خانم هاي چشم روشن خوششون مياد ممكنه عاشق آدامز باشن و با من مخالفت كنند.

ديويد ا راسل: وقتي دارم اين فيلم رو تماشا مي كنم، با خودم فكر مي كنم اگه من كارگردان اين فيلم بودم خيلي از صحنه ها رو حذف مي كردم چون به نظرم زائدن و علاقه تماشاگر رو براي ادامه 116 دقيقه فيلم كم مي كنند. تفاوت كارگردانا تاثير فوق العاده متفاوتي رو روي اثر مي ذاره. معتقد نيستم كه كار راسل در اين فيلم بتونه امتيازي بيشتر از "خوب" بگيره. شايد براتون جالب باشه بدونيد "دارن آرونوفسكي" قرار بود كارگردان فيلم باشه اما كارگرداني "قوي سياه" رو ترجيح داد.

+ نوشته شده در جمعه 1390/03/13ساعت 10:6 PM توسط کورش |

127 ساعت(2010)

 فيلم هايي كه بر اساس اتفاقات واقعي ساخته مي شن، يك ويژگي فوق العاده عجيب دارن: آخرشون معلومه و هنر فيلم ساز تو خوش ساخت بودن 120 دقيقه احتمالي فيلمه. اگه دقت كنيد سه تا فيلم برتر سال 2010 يعني سخنراني پادشاه، شبكه اجتماعي و 127 ساعت داراي اين ويژگي هستند.

 127 ساعت اثر كارگرداني نام آشنا يعني دني بويل كارگردان "ميليونر زاغه نشين" و برنده سابق اسكاره. چيزي كه به چشم مياد افزايش بيش از حد اعتماد به نفس كارگردانه. نكته اي كه باعث شده فيلم كانديداي اسكار بشه همين اعتماد به نفسه. قطعا من اين فيلم رو خيلي ترجيح دادم به ميليونر زاغه نشين، اما شك نداشتم كه شانسي براي فتح اسكار نداره چون فيلم نامه به اندازه كافي قدرتمند نبود.

شروع: تيتراژ فيلم به نظرم فاجعه باره و نامربوط. تصاويري از صحنه هاي ورزشي و شورش ها و تظاهرات خياباني، تصوري گنگ رو از اونچه در انتظار بينندست، ارائه مي كنه. همين تيتراژ به سكانس هاي ابتدائي فيلم متصل مي شه. تصاويري سه تيكه كه مدام عوض مي شن و سعي دارن تو چند سكانس كوتاه، ذهنيتي كامل رو از زندگي "ارون رالستون" در اختيار تماشاگر قرار بدن. علاوه بر اون اين صحنه ها تلاش واضحي در ايجاد استرس دارند و شايد هم مي خوان با شلوغ كردن صحنه هاي ابتدايي و تيتراژ پرسر و صدا، سنگيني جو دقايق پر استرس و پرسكوت در پيش رو رو كاهش بدن. از طرفي هم كارگردان تلاش مي كنه با ريز شدن روي جزئيات نشون بده شايد اين آخرين باريه كه ارون "چكه شير آب" يا "صورت يك دوچرخه سوار" رو مي بينه.

 ارون به كوهستان مي ره و طبق عادتش شروع به دوچرخه سواري و صخره نوردي مي كنه. با دو دختر جوان كه راهشون رو گم كردن آشنا مي شه و علاوه بر راهنمايي اونها، تفريحاتي رو كه بلده به اونها آموزش مي ده و زمان دلپذيري رو با هم ميگذرونن.

 از شروع فيلم تا لحظه خداحافظي ارون از دخترا فيلم روند سريعي رو طي مي كنه؛ اما از اين لحظه به بعد فاز دوم داستان شروع مي شه. سرعت پيش روي فيلم پايينه و دقيقا تو لحظه اي كه بيننده انتظارشو نداره، نقطه عطف اول فيلم رخ مي ده؛ سقوط سنگ و گير كردن دست ارون و شروع 127 ساعت...

ديالوگ: ديالوگ هاي فيلم چه قبل از فاجعه و چه بعد از اون شاهكارن. حرف ها طورين كه انگار ارون از قريب الوقوع بودن حادثه باخبره. تو سكانسي كه با دخترا توي آب مي پرن يكيشون مي گه:

What if these things move?

اونيكي جواب مي ده:

They have been here for millions of years. They are not going to move.

ارون مي گه:

Sure they will. Everything is moving all the time. Let's just hope not today.

 و وقتي ارون چند روز از زنداني شدنش تو صخره ها مي گذره، تو مونولوگ هاش مي گه كه اين سنگ از روز تولدم انتظار منو مي كشيده. تسلسل جملات توي فيلم بزرگترين نقطه قوته.

جزئيات: تو همون ابتداي ورود به كوهستان و موقع دوچرخه سواري، دوچرخه واژگون مي شه اما ارون با خنده از خودش عكس مي گيره و راهشو ادامه مي ده. به قول پائولو كوئليو به سنگ كوچكي كه به سرش مي خوره توجه نمي كنه و در ادامه آجر بزرگ بهش اصابت مي كنه.

فيلم برداري: از نظر من 127 ساعت= جيمز فرانكو+دني بويل+فيلم بردار!! فيلم گرفتن تو شرايط سخت و عالي از آب دراومدن تك تك صحنه ها قابل تقديره. فيلم بردار سعي داشته با زاويه دار و كج كردن صحنه ها علاوه بر القاي شرايط پرفراز و نشيب كوهستان، جذابيت بصري به فيلم بده و فضاي بيشتري رو تحت پوشش بگيره.

 گريم: تو طول 94 دقيقه ارون از شرايط معمولي به تدريج تحليل مي ره و اين تحليل رفتن جسماني بايد تو ظاهرش نمايان شه. به قدري عالي گريمش كردن كه انگار واقعا داره تحت اين شرايط شكنجه مي شه.

كادر اجرايي:

دني بويل: كارگردان باتجربه به خوبي تونسته از بازيگر اصلي فيلمش بازي بگيره. معتقدم دني بويل باعث شده از اين به بعد همه جيمز فرانكو رو به عنوان يك سوپراستار بشناسند.

جيمز فرانكو: با توجه به اينكه 50% زمان فيلم به بازي زيرپوستي و مونولوگ هاي جيمز فرانكو بستگي داره، بايد اذعان كرد كه اين بازيگر توانا حداقل جايزش، كانديد شدن براي جايزه اسكار بود. القاي اتفاقات رو با تمام قدرت تو تمام لحظات انجام داده. از گزارش روزانه اي كه مي ده(مثلا عبور كلاغ هر روز ساعت 8 يا 20 دقيقه آفتابي كه هر روز مي تونه ازش بهره مند شه) گرفته تا احظات اوج فيلم و اونجاهايي كه مرگ رو با تمام وجود حس مي كنه.

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/02/17ساعت 2:45 AM توسط کورش |

King's Speech 2010

 تو کتاب "چگونه فیلم نامه بنویسیم"، سید فیلد معتقده که در یک فیلم نامه خوب، هر سکانس یا دیالوگی باید در راستای جلو بردن یا درک بهتر داستان باشه. این دقیقا همون کاریه که تو فیلم "سخنرانی پادشاه" انجام شده. تو شبای عید، فیلم "مکانیک" رو تماشا کردم(البته نه از شبکه 3 بلکه زبان اصلی). از لحاظ زمانی اگه حساب کنیم، تقریبا 20% فیلم رو سکانس هایی تشکیل داده بودند که به قول ما ایرانی ها: تماشاگر جذب کن هستند! می خوام بگم اینه فرق یک فیلم کاندیدای اسکار با یک فیلمی که می تونید در حال خوردن شام یا شکستن تخمه تماشا کنید!!

 خلاصه: دوک شهر یورک که پسر شاه ادوارد پنجمه، دارای نوع خاصی از لکنته، به شکلی که برای گفتن جملات، مجبوره مکث کنه و زمانی که عصبانیه یا استرس داره، این حالت تشدید می شه. تلاش برتی(کالین فیرث) و الیزابت همسرش(هلنا بونهام کارتر) برای بهبود لکنت برتی بی نتیجست اما الیزابت نا امید نمی شه و سراغ درمانگر استرالیایی غیر ارتودوکس یعنی "لیونل لوگ" با بازی جفری راش می ره. روش درمانی خاص لیونل و قوانینش در ابتدا برای دوک غیر قابل قبوله اما مرور زمان دوستی نزدیکی رو بین اونها به وجود میاره.

 درمان به خوبی پیش می ره و پیشرفت برتی محسوسه اما اتفاقات جدید و استرس جدید باز هم شرایط رو بهم می زنه. شاه جورج پنجم با بازی مایکل گمبون(بازیگر نقش دامبلدور در مجموعه هری پاتر از قسمت سوم به بعد) فوت می کنه. طبق قانون، پسر بزرگش به پادشاهی می رسه و نام شاه ادوارد هشتم رو انتخاب می کنه(با بازی گای پیرس، بازیگر نقش اصلی فیلم ممنتو). شاه ادوارد به شکل عجیبی عاشق زنیه که قبلا ازدواج کرده و طبق قوانین کلیسا اگه بخواد باهاش ازدواج کنه باید مقام پادشاهی رو واگذار کنه. این اتفاق میفته. حالا نوبت برتیه که شاه بشه و عنوان شاه جورج ششم رو به خودش اختصاص بده.

 مقام جدید فشار زیادی که ناشی از عدم اعتماد به نفسه به برتی وارد می کنه. از هرگونه سخنرانی می ترسه و زندگیش بدل به جهنم می شه، تا جایی که نقطه عطف فیلم اتفاق میفته. اعلان جنگ آلمان به انگلستان، تشویش اجتماعی زیادی رو ایجاد می کنه و مردم چشم به سخنرانی و حمایت و دلگرمی پادشاه و رهبرشون دارن و ...

 شروع فیلم: اگه دوبار این فیلم رو تماشا کنید متوجه می شید که کادر اجرایی چه درک بالایی از کار و هدف مورد نظر دارند. تیتراژ فیلم اینطوریه: یک میکروفون در وسط صحنست و دوربین از زوایای متفاوت نشونش می ده. در همین تیتراژ معلوم می شه که داستان حول چه محوری می چرخه. ساختار فیلم واضحه و تمام اتفاقات حول اون رخ می ده: تیتراژ، دیالوگ ها و حتی نام فیلم. به قدری اسم مشخصی داره که قبل از دیدنش می تونید حدس بزنید با چه چیزی مواجه می شید و این امر ستودنیه. چون نشون ميده كارگردان قصد نداره با يك ماجرا شما رو سورپرايز كنه تا از فيلمش لذت ببريد بلكه حرف هاي زيادي در نحوه روايتش براي گفتن داره.

 نکته 1: تفاوت اساسی این فیلم با هر فیلم معمولی دیگه ای، در جذابیت "مسیر" تماشای فیلمه. منظور اینه که اون چیزی که شما رو جذب فیلم می کنه، هدف نهایی نیست. فیلم در طول 118 دقیقه چیزهای زیادی برای گفتن داره.

 نکته 2: تیم برتون کارگردان معروف "آلیس در سرزمین عجایب" و همسر هلنا بونهام کارتر، توی فیلم هاش از بازیگران مجموعه هری پاتر+جانی دپ استفاده می کنه. در این فیلم ردپای همون بازیگرا البته غیر از جانی دپ مشهوده: هلنا بونهام کارتر، مایکل گمبون و تیموتی اسپال. اون چیزی که برای من روشنه اینه که تمام بازیگران این فیلم بعد از خوندن فیلم نامه به این مهم پی بردن که احتمال فتح اسکار بسیار بالاست و این دلیل حضور متعدد بازیگران معروفه.

 نقص: قبلا هم گفتم که در حدی نیستم از همچین فیلمی ایراد بگیرم اما برای اینکه نظرمو گفته باشم: "گای پیرس" بازیگر نقش شاه ادوارد در حقیقت 7 سال از کالین فیرث کوچکتره ولی در فیلم به عنوان برادر بزرگتر معرفی می شه. به نظرم نرسید که گریم بازیگران به قدری موفق بوده باشه که این اختلاف سنی رو بپوشونه.

 طراحی لباس و فضاها: من دقیقا نمی دونم توی بازه سال های 1925-1945 مردم انگلستان و پادشاهانش چطور لباس می پوشیدند، اما طراحی لباس های بازیگران حس متناسبی رو با فضایی که بر جریان فیلم حاکم بود به من داد. مخصوصا تفاوت جزئی پوشش لیونل با انگلیسی ها با ظرافت خاصی به نمایش دراومده و قابل تقدیر بود.

 فضاهای داخلی فیلم همگی به ساده ترین شکل ممکن طراحی شده بودند. اتاق کار لیونل، اتاق مراسم مهمانی ادوارد و صندلی مخصوص پادشاه همگی به غایت ساده بودند. در بعضی مواقع اتاق ها به قدری خالی بودند که تا حدی تو دل بیننده خالی می شد.

 موزیک: در صحنه پایانی که نقطه عطف فیلم محسوب می شه ناگهان همه چیز در مسیر تازه ای قرار می گیره. تغییر فضا به بهترین نحو با موسیقی سامان داده شده. موسیقی ای که از سکانس پایانی شروع می شه و تیتراژ فیلم رو هم دربر می گیره، به نظر من این شاهکار سینمایی رو شکل دیگه ای بخشیده.

 کادر اجرایی:

 کالین فیرث: جنتلمن بودن آقای فیرث در دنیای حقیقی کمک زیادی بهش کرده تا خودش رو در فضای مجازي فیلم جا بده. این نقش سخت رو طوری ایفا کرده انگار از لحظه تولد لکنت داشته. ترکیب "توانایی بالای بازی" با "شخصیت کاریزماتیکش" موفقیت نادری رو در ایفای نقش اول مرد به وجود آورده.

 جفری راش: بازیگر کارکشته ایه که گریم فوق العاده عالی و سنگینش، چهرش رو در فازی متفاوت از چهره اصلیش قرار داده. نمی خوام بگم عالی بود اما بدون شک بیشتر از "کریستین بیل" برای بردن جایزه اسکار نقش دوم مرد استحقاق داشت. جفری راش تنها کسیه که از اول تا آخر فیلم، توجه بیننده رو روی خودش نگه می داره و به فضای فیلم گرما و امید می ده.

 هلنا بونهام کارتر: اولین فیلمیه که ازش دیدم و بازیش رو پسندیدم. چهره خاصش توی این فیلم به چهره ای زیبا و متداول تبدیل شده و به عنوان حامی شوهرش، شخصیتی فوق العاده دوست داشتنی محسوب می شه.

 تام هوپر: فقط تو چند کلمه: قابل ستایش، درک بالا از مسیر و هدف فیلم، شناخت عالی بازیگراش و توانايي هاشون و عدم تلاش برای خودنمایی.

It takes leadership to confront a nation’s fear; it takes friendship to conquer your own

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/01/22ساعت 2:3 AM توسط کورش |

Tourist 2010

 تصمیم گرفتم شروع کنم به نوشتن نقد فیلم توریست و طبق عادت ماخوذ رفتم سراغ نقدهای مربوطه و اطلاعات کلی فیلم. به نظر می رسه همه نسبت به این فیلم شمشیرشون رو از رو بستن! البته فکر می کنم حق دارم تو وبلاگ خودم به مخالفت با منتقدان تندرو بپردازم و بگم این فیلم اونقدرها هم فاجعه نبود.

 خلاصه: معشوقه "الیس وارد" (آنجلینا جولی) یعنی "الکساندر پیرس" که بانکدار خصوصی یک گروه گانگستری بوده، پول زیادی رو از حساب گروه به سرقت برده. این امر باعث شده گروه مذکور به دنبال الکساندر باشن تا پولشون رو پس بگیرن. قضیه جایی بغرنج تر می شه که معلوم می شه پلیس هم به دلیل پرداخت نشدن مالیات پول سرقت شده، به دنبال الکساندره. کسی چهره جدید الکساندر رو ندیده، چون عمل جراحی پلاستیک انجام داده.

 نامه ای از طرف الکساندر به الیس می رسه که بهش می گه سوار قطار شبانه روزی ونیز بشه و با مردی هم قد و قواره الکساندر آشنا بشه و طوری وانمود کنه که پلیس تصور کنه که اون فرد الکساندره. قرعه به نام "فرانک توپلو" میفته که نقشش رو جانی دپ به عهده داره. فرانک معلم ریاضیه که بعد از تصادف و مرگ همسرش تصمیم گرفته جهانگردی کنه و ناراحتیش رو کاهش بده. حالا همه فرانک رو الکساندر فرض می کنن و به دنبالشن. عدم آگاهی فرانک از شرایط عجیبی که توش گیر افتاده، شروع صحنه های طنز فیلمه. هرچند به نظرم این نقد وارده که جانی می تونست به جای تلاش برای خشک کردن نقشش، سعی کنه شادابی و طراوت یک فیلم طنز رو وارد شخصیتش کنه. از اینجا به بعد، جریان فیلم تند می شه و همین امر موجبات خوب پرداخته نشدن به فیلم نامه رو به وجود آورده.

 نقطه ضعف اساسی فیلم اینه که هیچ اشاره ای به سیمای قبلی الکساندر نشده. همین حفره ها و نقص ها توی فیلم نامست که باعث شده منتقدین بهش روی خوش نشون ندن. همگی متفق القولن که فیلم بر اساس کلیشه های سناریوی سینما ساخته شده و دارای خلاقیت کافی نیست.

 دیالوگ های برتر: دو بخش از اولین مکالمه فرانک و الیس در قطار فوق العادست:

1. فرانک در حال کشیدن سیگار الکترونیکیه و به الیس توضیح می ده که این سیگار به جای دود، بخار آب پس می ده. وقتی با واکنش ناخوشایند الیس روبرو می شه، می گه:

Do you like me to smoke?

I rather you to be a man who does exactly as he is pleased.

2. الیس به طرز غافلگیر کننده ای از فرانک می خواد که به شام دعوتش کنه!

Invite me to dinner Frank.

What? Ha! Would you like to have dinner?

Women don’t like questions!

Join me for dinner.

Too demanding.

با تغییر لحن می گه  Join me for dinner?

Another question!

I’m having dinner. If you would care to join me?

لبخند الیس و بعد از اون خروج دوربین از قطار و چشم انداز زیبای اطراف پایان این مکالمه است. لازمه بگم کلمه what به نوعی

تکیه کلام جانی دپ تو این فیلم محسوب می شه.

 جزئیات: همیشه و همه جا در مورد زیبایی خانم جولی گفته شده. حتی من جایی خوندم که برخی معتقدن آنجلینا جولی زیباترین انسانیه که پا روی کره زمین گذاشته. کارگردان با آگاهی از این امر، سعی کرده در تمام مکان هایی که فیلم برداری انجام شده، نشون بده که تمام چشم ها به سمت صورت آنجلینا برمی گرده. توجه شمارو جلب می کنم به سکانس سوار شدن "الیس" به قطار ونیز.

 همچنین توجه کنید به این امر که شهر ونیز در زبان انگلیسی "ونیس" تلفظ می شه. نتیجتا در تمام فیلم سعی شده از ترکیت قافیه مانند "الیس و ونیس" استفاده بشه که فوق العاده از آب دراومده.

 می دونستید که این فیلم کلکسیونی از تغییرات بوده؟ کارگردان، نقش اول مرد و زن فیلم به کرات عوض شدن. همین بس که بگم قرار بوده نقش جانی دپ رو ابتدا "سام وارینگتون" (بازیگر آواتار) و بعدش "تام کروز" ایفا کنه و نقش "آنجلینا جولی" قرار بوده بر عهده "چارلیز ثرون" گذاشته بشه. تغییرات لوکیشن فراوان و سفرهای متعدد باعث شده این سر باز زدن از کار صورت بگیره. آنجلینا جولی به شرطی قبول کرده در فیلم ظاهر بشه که سکانس های ونیز به سرعت فیلم برداری بشه. همین امر از کیفیت فیلم کاسته.

 گریم و انتخاب لباس: خلاصه بگم: کاملا متفاوت! آنجلینا جولی که بیشتر مواقع در هیبت خانم های مبارز ظاهر شده(سالت، تحت تعقیب، آقا و خانم اسمیت و...) در لباس شیک مجلسی به چشم می خوره. حرکاتش زنانه تر و نرم تره و از آنجلینای شناخته شده فاصله گرفته.

 جانی دپ که عادت کردیم در چهره نامتعارف ببینیمش(سوئینی تاد، دزدان دریایی کارائیب, چارلی و کارخانه شکلات، آلیس در سرزمین عجایب، ادوارد دست قیچی و...) توی این فیلم کاراکتر جدیدی رو به نمایش گذاشته که همین پیش زمینه ذهنی تماشاگران باعث شده جانی دپ به دلشون نشینه. من هم دلم نمی خواست بازیگر محبوبم، شخصیت کاریزماتیک خودش رو زیر سوال ببره.

  فیلم برداری و معماری: با تمام مشکلاتی که بر سر راهشون بوده، مشخصه که تمام تلاششون رو به کار بستند. با توجه به بافت معماری خاص شهر ونیز که علاوه بر اینکه فیلم برداری رو سخت می کنه، ایجاب می کنه که زیبایی های شهر هم به تصویر کشیده بشه، باید کار فیلم برداران رو تحسین کرد. ازتون می خوام موقع تماشای فیلم به دکوراسیون داخلی هتل دانیلی حتما توجه کنید.

 کادر اجرایی فیلم: فلورین هنکل فن دانرسمارک کارگردان آلماني تباره که باید قبول کرد به هیچ وجه در گرفتن بهترین بازی از بازیگرانش موفق نبوده. اگه دو نقش اصلی و "پاول بتانی" رو کنار بذاریم، بقیه در حد فاجعه ظاهر شدن. رئیس گروه گانگستری "استيون بركوف" فیلم رو با تئاتر اشتباه گرفته. اینقدر مصنوعیه که انگار نه انگار فیلم متعلق به سال 2010 است. به این دلیل "پاول بتانی" رو از دسته فجایع جدا کردم که به نظرم رسید در حد نقشی که بهش سپرده بودند، خوب ظاهر شد و در سکانس نهایی عالی کار کرد.

 قطعا اگه جای "جانی دپ" بودم، این نقش رو نمی پذیرفتم. جانی دپ عادتمون داده در کاراکترهای عجیب ببینیمش. متفاوت رفتار کنه و جنتلمن ظاهر نشه. با سرعت بالا حرف بزنه و نصف جملاتشو بخوره. اینجا کاملا متفاوته. ارادتم به جانی دپ باعث می شه نگم ضعیف ظاهر شده، اما می تونم بگم به هیچ وجه حتی نزدیک به عالی هم نبود. سرعت پایین تکلمش، ادای تک تک کلمات و تاکید روی آنها و رفتار یک مرد واقعی خانواده! به شدت تو ذوق می زنه.

 اما آنجلینا جولی یک سوپراستار تکرارنشدنی نیست. به همون تعداد که فیلم های موفق داشته، فیلم های ضعیف و فاجعه بار هم داشته و غافلگیرکننده نیست اگه تو یه فیلم متوسط اونو ببینیم. به نظرم می رسه حتی جزو نقاط قوت فیلم هم بوده و چهره زیباش و حرف زدن معقولانه و خردمندانش تاثیر مثبتی در روند فیلم داشته.

 

آخرین مطلبم بود تو سال 1389. خوب باشید و سرفراز و سرزنده. بهترین هارو براتون آرزو می کنم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/12/29ساعت 7:2 PM توسط کورش |

Black Swan 2010

 قوي سياه كانديداي جايزه اسكار سال 2010، آخرين ساخته "دارن آرونوفسكي" كارگردان آمريكايي تباره. داستان فيلم متفاوت از اون چيزيه كه بيننده عادي انتظار ديدنش رو روي پرده سينما داره. ايده سكانس نهايي فيلم يعني اجراي نمايش باله "بركه قو" از سكانس اوليه كليد مي خوره. ناتالي پورتمن در نقش "نينا سايرز" به عنوان كسي كه برنده جايزه اسكار شد، علاوه بر ايفاي نقش سخت يك بيمار رواني، وظيفه انجام حركات زيباي باله رو هم روي دوشش احساس مي كنه و اين نشانگر اهميت قدرت يك بازيگر حرفه ايه.

 خلاصه: انتخاب بالريني كه بتونه هم "قوي سفيد" و هم "قوي سياه" رو اجرا كنه، فشار عصبي زيادي رو به نينا وارد مي كنه. مربي نينا، توماس لروي، كه "ويسنت كسل" نقشش رو به عهده داره، او را براي ايفاي نقش "قوي سفيد" لايق مي دونه اما معتقده نينا براي اجراي "قوي سياه" بيش از حد ديسيبلين داره و نمي تونه خودش رو آزاد كنه. نينا در جوابش مي گه:           I wanna be perfect و كسل پاسخ مي ده:

Perfection is not just about control. It's also by letting go. Surprise yourself so you can surprise the audience.

 فشار وارده به نينا به شكل "ديدن خودش در قالب ديگران" تجلي پيدا مي كنه. توي ايستگاه مترو يا روي پل خودش رو مي بينه واين پيش زمينه اي براي ديوانگي نينا در ذهن بيننده ايجاد مي كنه. مادر نينا كه خودش قبلا بالرين بوده، نينا رو كاملا تحت سلطه گرفته و تمام فعاليت هاش رو مثل يك بچه كنترل مي كنه.

 با انتخاب نينا به عنوان "ملكه قو" چالش هاي نينا وارد فاز جديدي مي شه. ضعف نينا در اجراي "قوي سياه" سرجاشه و حس رقابت با "ليلي" كه به نظر مي رسه مهارتش اجراي قوي سياهه، نينا رو از روند زندگي عاديش خارج مي كنه. نينا بر اين عقيدست كه توسط ليلي تحت تعقيبه و با افزايش فشار مادرش، ديگه جنون به معناي واقعي به تصوير كشيده مي شه. اين جنون نتيجه تلاش نينا براي رسيدن به توانايي لازم براي اجراي قوي سياهه كه به نظر مي رسه داره ويژگي هاي قوي سياه رو به تدريج در شخصيتش آشكار مي كنه و ديگه توانايي تفكيك اين دو جنبه از روحش رو نداره..

قوي سفيد ....... بي گناهي و از خودگذشتگي        قوي سياه ........ مكار و شهوت پرست

 نقطه ضعف: بعضي از شخصيت ها با حركات عجيب و بي دليل خودشون، جنون حاكم در شخصيت اصلي فيلم رو تقويت مي كنند. اين حركات و تكرارش از سوي مادر نينا، لروي و حتي ليلي، سردرگمي رو در مورد حقيقت هر شخصيت فيلم ايجاد مي كنه. به نظرم اين حركات مي تونستن كنترل بشن. به عنوان مثال به تصميم ناگهاني مادر نينا براي انداختن كيك به سطل آشغال دقت كنيد.

 سوتي: تو سايت IMDB نوشته شده در صحنه معرفي نينا به عنوان "ملكه قو" روي پله، گيلاس نينا تو يك زاويه خاليه و تو زاويه بعدي يه دفعه پر شده! مطمئن نيستم اما من فكر مي كنم چون اون سكانس از بالا فيلم برداري مي شه، گيلاس به نظر خالي مياد. خوشحال مي شم هروقت فيلم رو ديديد بگيد تصور شما از اين صحنه چيه.

 مي دونستيد كه: ناتالي پورتمن در هنگام فيلم برداري سرش ضربه مي خوره و دچار جراحت مي شه و احتياج به MRI پيدا مي كنه؟

 فيلم برداري: شاخص بودن فيلم برداري از چند لحاظ قابل بررسيه. ايجاد استرس و حس ناپايداري ويژگي اساسي فيلمه كه هنر cinematography با قدرت بالاي خودش، در ايجاد اين ويژگي واقعا فوق العاده عمل كرده. اين كار با كلوز آپ هاي به موقع و تصوير برداري از پشت به صورت مكرر ايجاد شده.

 صدابرداري: اين هنر، شايان ترين تاثير را توي ايجاد حس ناخوشايند حاكم بر فيلم داره. بهترين مثال صداي شكستن انگشتاي پاي نينا در طول زمان فيلم، در حال رقصه. در اين بخش مشهوده كه درك كاملا درستي از چگونگي انجام كار وجود داشته.

 سكانس برتر: پايان نمايش قوي سفيد، نينا به سمت لروي مي ره و مي بوسدش. اوج غافل گيري براي هم لروي و هم بيننده. سكانس فوق العاده ايه.

 جمله برتر: لروي به نينا مي گه:

The only one standing in your way is you. Loose yourself.

 بازيگران: ناتالي پورتمن احتياجي به نوشته هاي من نداره. اين قدر عاليه كه اسكار بدون شك حقشه. حس خجالت توي چهرش هنگام سوالات جنسي لروي، حس غم و ترس موقع توهم و تاريكي و ... همشون شاهكارن- ميلا كونيس بعد از فيلم "کتاب الای" پيشرفت چشمگيري رو توي اين فيلم به نمايش مي ذاره. بازي زيرپوستي و استفاده از تكيه كلام ها اوج بازيگري و هنر ميلا در اين فيلمه- ويسنت كسل جزو بازيگران محبوب منه و هرچي بگم تعريف از او خواهد بود، اما اميدوارم تا جايي كه ممكنه كمترين كلوز- آپ ها از صورتش برداشته بشه.

 جزئيات فيلم تا ريزترين نكات رعايت شده. سعي شده تا حد ممكن توي صحنه ها ليلي لباس سياه و نينا لباس سفيد بپوشه تا تمايز قوي سياه و سفيد در ظاهر هم به نمايش گذاشته بشه.

 تيتراژ: شاهكاره. تركيب پرهاي سياه و سفيد و موسيقي متناسب و رنگ پس زمينه عالي، يك كمپوزيسيون فوق العاده زيبا رو براي پايان اين فيلم موفق رقم زده.

 

 نظر كورش: فيلم خوبيه و با موفقيت اعصابتون رو به هم مي ريزه اما بدون شك پتانسيل بردن اسكار رو نداشت.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/25ساعت 8:6 PM توسط کورش |

The Gold Rush 1925

 براي اولين بار مي خوام يك فيلم از مجموعه شاهكارهاي "چارلي چاپلين" رو نقد كنم. هرچند به نظرم من در حدي نيستم كه بخوام استاد بزرگ تاريخ سينما رو مورد نقد قرار بدم، اما شايد يك مقايسه منطقي رو بشه بين فيلم هاي اون زمان يعني سال 1925 و فيلم هاي قرن 21 انجام داد.

 فيلم The Gold Rush داستان مردم فقيري رو نقل مي كنه كه به دنبال پيدا كردن طلا به سمت مناطق كوهستاني سردسير حركت مي كنند و به اميد استخراج طلا، زندگيشون رو در مسير جديدي قرار مي دن. چارلز اسپنسر چاپلين كه در فيلم با عنوان The Little Fellow شناخته مي شه، با دو نفر آشنا مي شه كه اون ها هم به دنبال طلا هستند. كولاك و بارش سنگين برف باعث مي شه مجبور بشن تو يك خونه كوهستاني اتراق كنند. كمبود غذا باعث مي شه از شدت گرسنگي بي حال بشن و به خوردن شمع رو بيارن و در گام بعدي مجبور مي شن چكمه چارلي رو آب پز كنند و بخورند. يكي از دو سكانس برتر فيلم همينه كه چارلي چاپلين استادانه طوري چرم رو مي بلعه كه احساس مي كنيد در حال خوردن ماهيه. خوردن بند هاي كفش هم يادآور پاستاست و تمام اين ها مديون هنرنمايي چارلي چاپلينه. نكته جالب اينجاست كه اين كفش در واقع ساخته شده از آبنباته و به اين دليل به اين راحتي مي شه جويدش!

 بعد از نجات از اين شرايط در بازگشت به دهكده، چارلي عاشق زني مي شه و جلب توجه اون خانم هدف بعدي چارليه. شب كريسمس، براي اون خانم تو خيالش رقص "چنگال و نان" رو انجام مي ده كه دومين سكانس شاهكار اين فيلم محسوب مي شه. سكانسي كه حتي به عنوان برترين سكانس تمام فيلم هاي چاپلين شناخته مي شه.

 قبول دارم كه خيلي سخته بخوام چنين فيلمي رو نقد كنم؛ چون هيچ كلامي رد و بدل نمي شه و بيان كردن تمام حركات بدن چارلي، مزه فيلم رو از بين مي بره و فيلم رو براي شما تكراري مي كنه.

نكته حساس و اساسي در فيلم هاي چاپلين، پايان هميشه خوب داستانه. چارلي چاپلين كه در دوران كودكي، سختي زيادي رو متحمل شده و مخاطبان فيلم هاش رو افرادي مي دونه كه از لحاظ مالي در مضيقه هستند و به فيلم هاي چاپلين به عنوان مرهم نگاه مي كنن، سعي مي كنه با پايان شاد داستان و پولدار كردن شخصي كه در ابتداي داستان بي پول ترين افراد بوده، اميد به آينده رو در دل بينندگانش زنده كنه.

 فرق چاپلين با كارگردانان زمان حال اينه كه چارلي فقط براي دل مردم فيلم مي ساخته و آمال و آرزوهاشون رو مي شناخته.

 گفته مي شه چارلي براي ساختن فيلم هاي با كيفيت بالا، يك بار كل سكانس ها رو بر مي داشته و اون ها رو كنار مي ذاشته و دوباره شروع به فيلم برداري مي كرده.

براي شناخت اين بزرگ مرد تاريخ سينما، بهتون توصيه مي كنم حتما به تماشاي اين فيلم بنشينيد.

+ نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 9:55 PM توسط کورش |

Machete 2010

 تا حالا به اين موضوع فكر كرديد كه اگه بخواهيد بينندتون از هر ثانيه فيلم عذاب بكشه و به خودش دشنام بده كه چرا براي تماشاي اين فيلم اومده، چه راهي رو انتخاب خواهيد كرد؟ روبرت رودريگز، كارگردان مكزيكي، خيلي از بازيگراي معروف هاليوودي رو مثل فيلم هاي ايراني دور هم جمع كرده تا فاجعه اي رو رقم بزنه كه در كارنامه "رابرت دنيرو" نقطه تاريكي محسوب بشه. بيشتر از اينكه فيلم سينمايي باشه، شباهت زيادي به مجموعه scary movie و همچنين سريال "اسپارتاكوس" داره. شباهتش به اسپارتاكوس اينه كه يا صحنه هاي جنسي داره يا صحنه هاي وحشي گري. سوراخ كردن چشم با كفش پاشنه بلند، خوابيدن جسيكا آلبا با "دنيل ترخو" بازيگر كج و كوله نقش اول فيلم، علاقه ميشل رودريگز(بازيگر نقش آنالوسيا در سريال لاست) به بازيگر ترسناك مذكور، غفلت "استيون سيگال" در هنگام مبارزه و مرگ ناگهاني اون! چطور ممكنه يك جنگجوي حرفه اي به اين راحتي گول بخوره؟!

 واقعا نمي دونم چيزي براي گفتن راجع به اين فيلم وجود داره يا نه! موندم بعضي كارگردانا با چه هدفي اين همه پول صرف اين مزخرفات مي كنند. علاوه بر رابرت دنيرو، جسيكا آلبا و ميشله رودريگز، استيون سيگال و جف فاهي(بازيگر نقش لاپيدوس در سريال لاست) هم جزو مجموعه مشاهير بي خاصيت اين فيلم به حساب ميان.

خلاصه: مهاجرت غير قانوني مكزيكي ها به آمريكا موضوع اصلي فيلمه. رابرت دنيرو كه براي راي آوردن براي مجلس سنا تلاش مي كنه، سعي داره با شعار تبليغاتي "مهاجرت غير قانوني نبايد صورت بگيرد" و با ارائه راهكار سيم خاردارهاي برق دار، جايي در قلب مردم باز كنه. بقيه روابط مسخره و غير منطقي كه در ادامه فيلم به وجود ميان در همين راستا كار مي كنند. نكته جالب اينه كه تمام تلاش فيلم اينه كه ثابت كنه اين مهاجرت غير قانوني، يك عمل موجهه و مكزيكي ها حق دارند هروقت هوس كردند يه سري به سواحل نيلگون آمريكا بزنند و روي شن ها خرغلت بزنن!!!

 عجايب: تير به چشم ميشله رودريگز شليك مي شه و 30 دقيقه بعد چشم بند مي زنه و دوباره وارد فيلم مي شه. نمي دونم چطور ممكنه نميره!!!

پايان فيلم: بد ها به سزاي كار خود مي رسند و خوب ها جزاي اعمال خود را دريافت مي دارند. كارگردان فيلم هم خوشحال است كه شاهكاري ساخته است.

جالبه اين رو بدونيد كه تهيه اين فيلم به عهده trouble maker studios بوده! به معناي واقعي كلمه..

اگه بي كار هم هستيد، التماستون مي كنم اين فيلم رو نبينيد...

 

+ نوشته شده در جمعه 1389/12/20ساعت 11:17 PM توسط کورش |

اسکار

 ۸۳ امين دوره جوايز اسكار بامداد امروز در شهر لس آنجلس برگزار شد و در برخي قسمت ها شوك هاي عجيبي به بينندگان وارد كرد. شبكه اجتماعي كه شانس اول محسوب مي شد به شدت نقره داغ شد.

بهترين فيلم: سخنراني پادشاه

بهترين بازيگر نقش اول مرد: كالين فيرث(سخنراني پادشاه)

بهترين بازيگر نقش اول زن: ناتالي پورتمن(قوي سياه)

بهترين كارگردان: تام هوپر(سخنراني پادشاه)

بهترين جلوه هاي ويژه: اينسپشن

بهترين بازيگر نقش دوم مرد: كريستين بيل(مشت باز)

بهترين بازيگر نقش دوم زن: مليسا لئو(مشت باز)

بهترين فيلم نامه اقتباسي: شبكه اجتماعي

بهترين فيلم نامه نوشته شده: سخنراني پادشاه

بهترين انيميشن: داستان اسباب بازي ۳

بهترين فيلم برداري: اينسپشن

 بهترين فيلم خارجي زبان: بهشت(دانمارك)

صفحه معرفي برندگان در سايت IMDB

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/12/09ساعت 10:14 AM توسط کورش

Wall Street 2010

 اگر كارگردان يك فيلم باشيد و بخواهيد بينندتون از همون سكانس اول جذب فيلم بشه، چيكار مي كنيد؟ صحنه يك جرو بحث يا صحنه اي كه يك خانم زيبا رو به تصوير مي كشه يا...؟

 "اليور استون" كارگردان فيلم wall street بهترين ايده رو به شما ميده. خروج از زندان شخصي كه فتوژنيك ترين چهره را در بين بازيگران داره، و اون شخص كسي نيست جز مايكل داگلاس در نقش "گوردون گكو". حضور داگلاس با چهره اي كه از زمان فيلم "غريزه اصلي" تاكنون كلي تغيير كرده و موهاي سفيد جذابيت متفاوتي به صورتش داده، نقش فوق العاده موثري در بالا رفتن كلاس اين فيلم داره. "شيا لابف" در نقش "جيكوب مور" بازيگر 24 ساله جوونيه كه اكثر ايرانيا با فيلم "بهترين بازي دنيا" كه شبكه 3 پخش كرد ميشناسنش. بازيگري كه خوب بلده خودش رو نشون بده. بازي در فيلم چشم عقاب هم در بالا بردن كاراكتر سينماييش تاثير زيادي داشته. "جاش برولين" در نقش "برتون جيمز" همون فرديه كه تو فيلم "جايي براي پيرمردها نيست" از اول تا آخر فيلم در حال فرار كردن بود. برولين چهره شناخته شده اي به حساب مياد و حضورش در اين فيلم نه به عنوان بازيگر نقش اول و نه حتي دوم، به نوعي درجه بالاي فيلم رو مشخص مي كنه. "كري موليگان" همون بازيگري كه توي never let me go در موردش نوشتم، نقش دختر گكو رو ايفا مي كنه و بدون شك هيچ نقصي توي بازيش ديده نمي شه. يك نمايش perfect.

 داستان فيلم در مورد Jacob Moore  كارمند شركت بورس wall street است. ركود شديد جهاني شرايط رو براي مدير شركت به هم مي ريزه و هيئت مديره، او رو به علت سياست نادرستش مواخذه مي كنند و مجبور مي شه سهامش رو به قيمت نازلي بفروشه. "كلر زيبل" كه مدير شركته و موجبات رشد جيكوب رو فراهم كرده، بعد از اين فاجعه دست به خودكشي مي زنه. وقتي جيكوب ازش مي پرسه: are we going under? جواب مي ده: who isn't? تا به نوعي عمق فاجعه و پيش بيني خودش از ركودهاي آتي رو نشون بده. بعد از خودكشي زيبل، جيكوب كه سعي داره رشد كنه و درآمد مناسبي داشته باشه تا بتونه با ويني(دختر گكو) ازدواج كنه، به گوردون گكوي تازه از زندان آزاد شده رو مياره. گوردون كه با زندان رفتنش، خانوادش رو به هم ريخته و ويني او رو مقصرمرگ برادرش مي دونه و ارتباطش رو با پدر قطع كرده، در ازاي راهنمايي جيكوب ازش مي خواد كه شرايط رو فراهم كنه تا بتونه با دخترش دوباره رابطه خوبي برقرار كنه...

 بهترين سكانس: صحنه اي كه جيكوب و ويني در مورد انتقال پول از حساب ويني بحث مي كنند. شگرد جيكوب براي فريب دادن ويني و چهره ويني در اين پروسه كه از قاطعيت اوليه براي قبول نكردن قضيه به تدريج سست مي شه و در نهايت قبول مي كنه، واقعا محشره. كات شدن سريع اين صحنه و رفتن به سكانس امضاي ورقه هاي مربوطه به دلم نشست.

 جملات كليدي:

                              Gordon gecko: A fisherman always sees another fisherman from the far

Gordon gecko: stop telling lies about me; I will stop telling the truth about you

 آموخته ها: در فرهنگ چين، اخلاق نسبت به بيزينس در اولويت است.

               گل هاي بامبو، نماد رشد هستند.

 صحنه هاي طنز: در صحنه اي كه گكو و جيكوب در حال مذاكره در تاكسي هستند، راننده تاكسي با عصبانيت رانندگي مي كنه و ويراژ مي ده و فحش مي ده كه چپ و راست شده اين دو بازيگر در صندلي عقب فوق العاده جالب بود.

 كلمه جديد:

Teeter = نوسان داشتن

 نقطه قوت فيلم كه به شدت به چشم مياد اين بود كه بيشتر سكانس هاي فيلم در فضاهاي بسته گرفته شده بود و اين فضاهاي بسته احتياج به صحنه آرايي هاي سخت داره. انصافا هيچ چيزي كم نگذاشته بودند. فضاهاي لوكسي كه تزئينات سنگين درجه 1 داشتند و تعداد اين فضاها بسيار زياد بود.

 لذت بردم از هنر كارگردان فيلم. چه تلاشي كرده براي گرفتن بهترين بازي از بازيگرانش و بدون شك اين تلاشش با موفقيت همراه بوده. از اون دسته فيلم هاييه كه توصيه مي كنم ديدنشو به هيچ وجه از دست نديد.

نقد انگلیسی من تو سایت IMDB

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/05ساعت 1:49 AM توسط کورش |

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ